به گزارش مشرق، رضا طراوت فعال رسانه در تلگرام نوشت:
برای کشور ما دو هدف حداکثری و حداقلی قابل تصوّر است. هدف اصلی ما در منطقه نابودی اسرائیل است، لازمۀ تحقّق این هدف آن است که آمریکا دخالت خود در منطقه و حمایت و پشتیبانی خود از رژیم اسرائیل و پایگاههایش را بردارد. این مهم به لحاظ سیاسی در دیدار رهبر شهیدمان در ۱۲ آبان ۴۰۴ مطرح شده به لحاظ نظامی هم در سخنان شهید نصرالله مطرح شده. در عمل هم استراتژی کلان نظامی ما در سالهای گذشته در منطقه مبتنی بر هزینه زایی نامتقارن برای نظامیان آمریکایی استوار بوده است.
از این رو هدف حداکثری ما در فرصت پیش آمده در این جنگ این است که با هزینهزایی جدّی برای آمریکا، آمریکا را به خروج از منطقه وادار کنیم و سیاست داخلی آمریکا را به تجدید نظر در حمایت از اسرائیل بکشانیم. یعنی تفکیک آمریکا از اسرائیل. امری که برخی از عناصر دیپلماتیک ما به غلط آن را از طریق مذاکره دنبال میکنند. در حالی که اقتضای هوّیت استکباری آمریکا و درهمتنیدگی راهبردی منافع آمریکا و اسرائیل نشان میدهد مذاکره آب در هاون کوبیدن است.
امّا جنبه عینی این هدف حداکثری چیست؟ اوّلا باید توجّه کنیم که آمریکا هیچ تعهّدی به هیچ قراردادی ندارد. لذا خروج ایران از موقعیّت جنگی عملا همه ابزارهای عینی ایران برای تحمیل اراده خود را از بین خواهد برد. مهمترین ضامن هرگونه توافق آتشبس با آمریکا حفظ موقعیّت جنگی است.موقعیّت جنگی به ما چند امکان میدهد.
۱.حفظ آفند به اسرائیل(عینی ترین نشانه جدایی اسرائیل از آمریکا)
۲.ضربه به تجهیز مجدّد پایگاههای آمریکا
۳.تحمیل رژیم جدید استفاده از تنگه هرمز و تضمین عینی عدم ورود شناورهای جنگی آمریکا به فاصله ای مشخّص
۴.امکان دریافت غرامت مبتنی بر استراتژی رهبر انقلاب
۵.تحریک ملّتهای منطقه در شورش علیه حاکمان خود به خصوص در اردن و باز شدن کریدورهای زمینی
شروط ایران برای آتشبس نیز از خلال آنچه گفته شد روشن است. آنچه گفته شد هدف حداکثری و البته دستیافتنی است به شرط اینکه از اکنون برای جنگیدن بلند مدّت برنامهریزی راهبردی کنیم.
امّا هدف حداقلی ما چه است؟ اجمالا عبارت است از عدم تسلیم و پشیمانی بازدارنده.
مهمترین ضامن عینی پشیمانی بازدارنده تحمیل هزینههای جدّی به آمریکا و بازسازی مجدّد توان رزم حزب الله است. بدون بازسازی توان رزم حزب الله و عادی شدن مجدد حضور ایران در لبنان عملا هر ساعت پس از آتشبس باید مجددا منتظر جنگ باشیم. به قول آقای صمدزاده حزب الله تفنگ مستقیم ما روی شقیقه اسرائیل است.
از سوی دیگر اگر به این نکته توجّه کنیم که زدن پایگاههای منطقه که اوّلا آمریکا به دلیل استراتژی کلان خود در غرب آسیا خود دنبال تعدیل آن بوده است و ثانیا هر بازسازی مجدّد منوط به پول کشورهای عربی خواهد شد برای آمریکا چندان هزینه زا نیست. روشن میشود که متغیّر اصلی در هزینه زایی فعلا بسته بودن تنگه هرمز است که در پیام رهبری انقلاب نیز تأکید شده بود.
این سناریو نیز لازمهاش توان استمرار جنگ لااقل برای ۴ تا ۶ ماه است. امّا آیا بعد از این مدّت اسرائیل قبول میکند که حزب الله مجدد سازماندهی شود؟
چه اسرائیل آتشبس را بپذیرد چه نپذیرد هیچ پایبندی به آن نخواهد داشت. و حاضر نخواهد شد شرایط به پیش از ۷ اکتبر برگردد. از سوی دیگر پذیرش آتشبس در این موقعیّت پذیرش چرخۀ دائم جنگ، آتشبس، مذاکره و جنگ است. به عبارت دیگر ما از هم اکنون با مسئله ادامه جنگ پس از فتح خرّمشهر روبه رو هستیم. یعنی قبول آتشبس به لحاظ عقلائی هیچ بازدارندگیای ایجاد نمیکند! این چیزی است که تصمیم نظام در شرائط غیر جام زهر است و تلاش ما باید این باشد.
بنابراین منطقا آتش ما علیه اسرائیل نباید تمام شود. به موازات این تدبیر مسئله تدبیر جنگ برای ادامه با اهدافی ملموس مطرح میشود. ابتدا باید ببینیم در این موقعیّت آمریکا چه میکند؟ دو حالت محتمل است:
حالت اوّل اینکه آمریکا عملا از جنگ دوشادوش اسرائیل کنار میکشد و بسته به شرایط جنگی و سیاست داخلی آمریکا و توان ما، طیفی از اهداف متوسّط تا هدف حداکثری قابل تحقّق است. در این حالت حمایت آمریکا محدود میشود به حمایت پدافندی و منطقا ما باید راه تهدید مؤثّر اسرائیل را مجدد فعّال کنیم. با از دست رفتن سوریه منطقا ما باید وارد فعّال کردن زمینههای حرکت در اردن شویم و به نظر میرسد پتانسیلهای اجتماعی در اردن قابل تأمّل تر است تا مسیر سوریه. ضربه مستقیم به حاکمیت اردن باید در دستور کار قرار گیرد تا مسیر عراق اردن اسرائیل باز شود. البته در این زمینه باید بیشتر تدبیر و تأمّل کرد.
حالت دوم این است که با حیثیتی شدن جنگ در آمریکا، آمریکا به این متمایل خواهد شد که مسئله تنگه هرمز را با اعمال قدرت بیشتری حل کند. در این مرحله بسیاری از هزینهها معقول جلوه میکند و حمله زمینی، حمله به زیرساختهای انرژی و زندگی رخ خواهد داد.
امّا در عمل کدام حالت متوقّع تر است؟ اوّلا باید ارزش این جنگ برای آمریکا را فهمید.
جنگ فعلی را نباید در چارچوب سیاست خارجی پایدار آمریکا در حمایت از اسرائیل دید. حمایتی که در شرایط مشکلات داخلی آمریکا و تغییر رویکرد از ژاندارمی هزینه زای جهان به قلدری جهان و استقاده آشکار از قدرت برای تحصیل منافع و تعیین مناسبات جدید بین الملل، بسیار محلّ تأمّل شده است.
بلکه آمریکا با درک مناسبات جدید جهان به درستی تمام تلاشش را در همراه سازی اختیاری یا اجباری سایر جهان برای غلبه بر درگیری راهبردی خود با چین کرده. بحرانی سازی مسئله اوکراین وابستگی اروپا به آمریکا را دوچندان کرد. و اکنون نوبت غرب آسیا است. همسوسازی غرب آسیا در خدمت مقابله با چین مسئلۀ اساسی آمریکا است. بزرگترین مزاحم این امر در غرب آسیا، ایران مستقل و دشمن با اسرائیل که مهمترین متّحد آمریکا در منطقه است میباشد.
بنابراین هماهنگی راهبردی آمریکا با اسرائیل در جنگ پیشرو یک امر وابسته به اشخاص و روحیّات ترامپ و نتانیاهو و حتّی رویکرد کلّی حمایت از اسرائیل نیست. بلکه این تلقّی راهبردی از جنگ در غرب آسیا در کنار دو عنصر یاد شده جنگ را به سمت حیثیتی شدن بیشتر سوق میدهد.
نتیجه آنکه تلقّی ما در این لحظه این است که در این جنگ چیزی به نام هدف حداقلی و حداکثری در عمل وجود نخواهد داشت. و دینامیک جنگ خود به خود ما را به سمت دوگانه تسلیم یا تحقّق هدف حداکثری سوق میدهد.
بنابراین امروز واجبترین کار برای ما عبارت است از اینکه کشور را لااقل برای یک سال جنگیدن در ابعاد مختلف نظامی، امنیتی، اقتصادی و معیشتی، سیاسی، و اجتماعی آماده کنیم. و به لحاظ منطقهای نیز باید در مورد اردن اقداماتی صورت گیرد. اردن پس از کشورهای حاشیه خلیج هدف اصلی است.
*بازنشر مطالب شبکههای اجتماعی به منزله تأیید محتوای آن نیست و صرفا جهت آگاهی مخاطبان از فضای این شبکهها منتشر میشود.





۲۱:۰۸ - ۱۴۰۴/۱۲/۲۷